تصوری داشتم...
خيال كردم كه در كنار ساحل با خدا قدم می زنم
در آسمان تصويری از زندگي خود را ديدم
در هر قسمت 2 جای پا ديدم
يكی متعلق به من و ديگری به خدا
وقتی آخرين تصوير زندگيم را ديدم
به جای پا روی شن نگاه كردم
ديدم كه چندين زمان در زندگيم
فقط يك جای پا بيشتر نيست
دريافتم كه اين در سخترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده
برای رفع ابهامم از خدا سوال كردم
خدايا فرمودی كه اگر به تو ايمان بياورم
هيچ زمانی مرا تنها نخواهی گذاشت
ديدم كه در سخترين لحظات زندگيم فقط يك جای پا بيشتر نيست
چرا در زمانی كه بيشترين نياز به تو داشتم تنهايم گذاشتی؟
خدا فرمود: فرزند عزيزم
تو را دوست دارم و تنهايت نمی گذارم
در مواقع سخت اگر يك جای پا مي بينی
در آن لحظات تو را بدوش كشيدم.......

|
+| نوشته شده توسط مهتاب در
85/11/02 ساعت 12:59 بعد از ظهر
|