اين روزها که می گذرد هرروز احساس می کنم از عمق جاده های مه آلود دوردست
يک آشنا يک آشنای دوست صدايم می زند.اين صدا در درونم تکرار می شود بارها
وبارها و مرا بران می دارد تا در مه قدم گذارم .من می روم آهسته وآرام .عطر گلها
مرا مست می سازد اين جاده تا کجا ادامه دارد از دور صدای امواج بگوش می رسد
بوی خاک باران خورده به مشام می رسد به ساحل ميرسم غرق در زيبايی دريايم.
بناگاه حضور کسی را احساس می کنم بر می گردم ترا می بينم و در چشمانت خيره
می مانم دو مرواريد سياه براق حسي در من برانگيخته شده ياد شعری از فروغ می
افتم :
آری آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه ناپيــــــداست
من به پايان دگـــــــر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست

|
+| نوشته شده توسط مهتاب در
84/12/09 ساعت 10:40 قبل از ظهر
|