تبليغاتX
براي هميشه

به نام تنها نوازنده گيتار عشق

چرا نمی رسم؟

 

پروردگارا!

 

کدامين پل، در کجاي جهان شکسته است

 

که هيچکس به خانه اش نمي رسد؟

 

 

چرا نمی رسم؟

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 87/03/05 ساعت 1:1 بعد از ظهر |
به پوچی رسیده ام

 

آه ای زندگی

 

منم که هنوز با همه پوچی

 

ز تو لبریزم

 

 

به پوچی رسیده ام  

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 86/12/27 ساعت 8:9 بعد از ظهر |
حاصل عمرم

 

هزاران سال باحيرت نشستم

 

به خود پيوستم و از خود گسستم

 

دريغا حاصل عمرم سه چيز بود:

 

تراشيدم، پرستيدم..........شکستم

 

حاصل عمرم

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 86/11/14 ساعت 9:34 بعد از ظهر |
آخر خط

 

به شانه ام مي زني که غم هايم را بتکاني ؟

 

به چه دل خوش کردي ؟

 

به تکاندن برف از شانه ي آدم برفي؟؟!!

 

آخر خط

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 86/09/05 ساعت 5:33 بعد از ظهر |
سكوت احمقانه

 

دلم مي خواد فرياد بزنم و بگم!

 

 

بگم  تموم اون چيزايي كه بايد مي گفتم و نگفتم! 

 

 

بگم تموم اون نا گفته ها رو ...

 

 

و هر بار فريادمو تو گلو خفه مي كنم آره !

 

 

احمقانه سكوت مي كنم باز هم سكوت ...

 

 

 

 

اما اين بار

 

 

سكوت احمقانه 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 86/07/09 ساعت 12:18 بعد از ظهر |
آرامش

 

خدايا چقدر خسته ام، دستم را بگير، چون مادري كه در حال لطف كردن

 

به كودكش است نازم كن، سرم را به روي پايت بگذار تا صداي نوازشت

 

آرام بخش خاطرم باشد. ببوس مرا كه ذره اي ازگرماي وجود تو،  

 

گرمي بخش جان خسته ام باشد. تهي كن افكارم را و صبوري ده وجودم  

 

را تا تلاطم امواج درونم را آرام سازد، شايد به ياد آورم كه مي توانم

 

از اعماق جانم به سرافرازترين كوه هاي وجودي يك انسان بالا روم.

 

آرامش

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 86/05/04 ساعت 11:56 بعد از ظهر |
آرزو

 

خداوندا! دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال. يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا

 

گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتني خالي کن

آرزو

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 86/03/09 ساعت 5:57 بعد از ظهر |
غم و شادي زندگي

كاش مي شد در زندگي روزي را در كناري ايستاد و به گذر لحظات نگاه كرد بي آنكه

تو را به جلو هل دهد و تو تماشاچي گذر زمان و حوادث از بيرون باشي.

انگار داري فيلمي واقعي ، واقعي ترين فيلم زندگيت  را مي بيني. فيلمي گاه گاهي چنان

زيبا و دوست داشتني به پيش مي رود كه آرزو مي كني اي كاش قهرمان تمامي نقش

هايش تو بودي....وبعد درست در صحنهي ديگر دل شكسته و نيازمند و بازنده و باز

آرزو مي كني كه اي كاش دوباره كه پلكي بر هم گذاشتي و چشمانت را گشودي 

دوباره صحنه اول را ببيني اما بازي زندگي هم چنان الوان به پيش مي رود. نمي دانم 

شايد توازن غم و شادي زندگي برقرار است اما ما تلخي را بيشتر لمس مي كنيم. طمع

و گذر شادي را كمتر از تلخي و سكون سختي لمس مي كنيم.

 

غم و شادي زندگي

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 86/01/19 ساعت 11:20 قبل از ظهر |
بهارانه

 

 يکسال ديگه هم گذشت، يکسال ديگه هم با همه خوشي‌ها و ناراحتي‌هاش، با همه

 

خوبي‌ها و بدي‌هاش، با همه سختي‌ها و راحتي‌هاش گذشت. يکسال ديگه به چشم به 

 

هم زدني گذشت. . سالي که انگار عقربه‌ها با سرعت بيشتري حرکت کردند و حالا هم

 

چيزي نمونده تا پرونده سال 85 رو ببندند.

 

ساعت هم انگار خسته شده بود.365 روز، هر روز  و هر دقيقه و هر ثانيه تيك وتاك

 

 كرده بود.از همه ي ماها خسته تر بود ولي از همه ي ماها مردتر! چون هنوز يادش

 

نرفته بود كه بايد

 

تيك و تاك كند تا بهار خانوم زياد منتظر نمونه.

 

همه ي با شادي مي گفتند: 1 ساعت مونده، 30 دقيقه مونده همش....

 

ساعت خيلي خوشحال بود. چون از اين بار سنگين 1 ساله خلاص مي شد.

 

همه با هياهو و عجله مي دويدند، با نشاطي خاص همديگر را صدا مي كردند…

 

اما ساعت با سرعت سابق بدون تعجيل عقربه هاشو به جلو هل مي داد.

 

ساعت هم چنان تيك و تاك مي كرد...

 

5،4،3،2،1

 

پس از يك سال انتظار

 

بهار خانوم خوش اومدين. 

 

 سال نو همه مبارك

 

"وساعت همچنان تيك و تاك مي كند"

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 86/01/01 ساعت 10:18 قبل از ظهر |
تنها مرحم

هر کسی می تواند از پشت چشمانم از اشکهای هميشه جاری ام از

 سکوت هميشه همراهم تمام حرفهای دلم را بفهمد حرفهايی که جای خود

را به زخمی کهنه داده اند زخمی که ديگر صبر نيز دوای درمان آن 

نيست زخمی که ديگر روحم و جسمم به آن عادت کرده اند زخمی که  

هرچند وقت يکبار دهان باز می کند ديگر اين زخم قسمتی از زندگی ام  

شده ولی مرحم اين زخم را می دانم......

براي هميشه

آري مرحم آن

 

رفتن است

 

و يك روز خواهم رفت

 

 برای هميشه

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/11/25 ساعت 2:5 بعد از ظهر |
جاي پا

تصوري داشتم...

 

خيال كردم كه در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم

 

در آسمان تصويري از زندگي خود را ديدم

 

در هر قسمت 2 جاي پا ديدم

 

يكي متعلق به من و ديگري به خدا

 

وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم

 

به جاي پا روي شن نگاه كردم

 

ديدم كه چندين زمان در زندگيم

 

فقط يك جاي پا بيشتر نيست

 

دريافتم كه اين در سخترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده

 

براي رفع ابهامم از خدا سوال كردم

 

خدايا فرمودي كه اگر به تو ايمان بياورم

 

هيچ زماني مرا تنها نخواهي گذاشت

 

ديدم كه در سخترين لحظات زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست

 

چرا در زماني كه بيشترين نياز به تو داشتم تنهايم گذاشتي؟

 

خدا فرمود: فرزند عزيزم

 

تو را دوست دارم و تنهايت نمي گذارم

 

در مواقع سخت اگر يك جاي پا مي بيني

 

در آن لحظات تو را بدوش كشيدم.......

جاي پا

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/11/02 ساعت 12:59 بعد از ظهر |
سكوت

گاه صدای خرد شدن خود را در زير آوارهای زمان می شنوم در زير 

اين آوار ها جان خواهم سپرد اما لبهايم را برای گفتن آهی باز نخواهم 

کرد سکوت، بلند ترين فرياد من است

سكوت

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/10/02 ساعت 11:16 قبل از ظهر |
خسته ام

خسته ام از اين دنيای به ظاهر زيبا از اين مردمي که به ظاهر با وفا اند

خسته ام از نااميدي از اين بيماری نا علاج خسته ام از اين همه دروغ و

نيرنگ خسته ام پروردگارا از اين دنيا خسته ام از آدم هايش از دروغ

هايش از نيرنگ هايش خسته ام.........

خسته ام

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/09/02 ساعت 10:38 قبل از ظهر |
سهم من

اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست.

همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست

سهم من

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/08/04 ساعت 11:33 بعد از ظهر |
ساعت عمرم

 

دستت رو بزار روي قلبت، اين ساعته عمرته كه داره تيك تيك مي كنه،

 

جالبه، هموني كه بهت زندگي ميده برات شمارش معكوس رو شروع

 

كرده..........

ساعت عمرم

 

خاطره ی شاديهای ديروز تلخ ترين غمی است که امروز دارم! 

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/07/07 ساعت 0:40 قبل از ظهر |
تظاهر

خدايا چه سخت است بي بهانه گريه کردن به ظاهر خنديدن وبه دروغ

فرياد زدن که زندگي شيرين است

سكوت

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/06/08 ساعت 9:9 بعد از ظهر |
فريادرس

خدايا يك دل دارم وهزاران حديث گله ها

به فريادم برس.......

 

فريادرس

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/05/12 ساعت 11:44 قبل از ظهر |
بازم دلم تنگ شده

 امروز بازم غريب شدم

 

بازم دلم تنگ شده

 

نمی دونم چی می خواد

 

مثل بچه ها شده

 

می دونم می خواد نازش کنم

 

می دونم ميخواد زل بزنم تو چشاش

 

ميدونه که می دونم چشه

 

چارش يه شاخه گل رزه

 

اما خودش ميدونه کار من نيست

 

چيدن گل

 

اما چشام...

 

ميخوان گريه کنن

 

بحال دلم

 

آخه چشام دلشون ميسوزه واسه دلم

 

چون اونا می بينن دلتنگی هامو

 

 

 

وقتی دلم ابری ميشه

فقط بارون چشمام مي تونه مرحمم باشه

 

 بازم دلم تنگ شده

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/04/29 ساعت 6:16 بعد از ظهر |
ازان من نيست

 

ازرنجي خسته ام كه ازان من نيست

 

بر خاكي نشسته ام كه ازان من نيست

 

با نامي زيستم كه ازان من نيست

 

از دردي گريستم كه ازان من نيست

 

ازلذتي جان گرفتم ام كه ازان من نيست

 

به مرگي جان سپردم كه ازان من نيست

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/04/18 ساعت 10:34 قبل از ظهر |
كاش ميشد.........

 

مانده ام ميان زمين اسمان

خوب، بد، زشت، زيبا

چه بايد کرد ميان اين همه ...

بودن يا نبودن، خواستن يا نخواستن

بازهم آن  رنج  قديم

باز هم آن همراز ديرين

چگونه خواهم ارزويی را

که مرا با او فاصله بسيار است

کاش ميشد بي خيالی طی کرد

کاش ميشد صبح جور ديگر از خواب برخاست

کاش ميشد ارزوها را ارزو کرد

کاش  ميشد زندگی را ورق زد

خيالاتم چنان ترد نازک شده اند

که گويی با نسيمی از بين خواهند رفت

کاش انقدر سبکبال بودم که..

من هم با انها سوار نسيم ميشدم

گاه چنان مثل کودکان فکر ميکنم

چنان ساده دل قدم ميزنم ميان خيالاتم که...

... انگار ........

اما انگار کسی صدايم ميکند

انگار از خواب بيدار ميشوم، اما انگار ........

فرق بسيار است ميان من و من کودکی ام

ارزوهايم را می گردم ميان سوی نگاهی

سوی نگاهی مهربان

سوی نگاهی همزبان

 

كاش ميشد

 

به من كمك كن اي عشق

اين گره رو باز كنم

به قيمت سقوطم

راهمو پيدا كنم

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/03/28 ساعت 6:7 بعد از ظهر |
از كجا شروع كنم؟
گاهی اوقات اون قدر حرف واسه گفتن داری که نميدونی از کجا بايد شروع کنی و کدوم حرفت رو بذاری واسه آخرين لحظه شايد هم کسی نباشه که بتونی حرف دلت رو بهش بگی و ترجيح بدی يه قلم برداری و همه ی اشک و لبخندت رو روی کاغذ بياری اما شايد مثل من موقع نوشتنش مجبور بشی فقط چند نقطه چين.......

از كجا شروع كنم؟

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/03/18 ساعت 11:32 قبل از ظهر |
انتهاي نا اميدي.......

تو دنيايي كه آوار مصيبت

با دستاي تو ريخته بر سر من

چرا ميخواي بدونم با يه حسه

حقيقي هستي يارو ياور من

تو كه بيگانه هستي با سپيدي

تو كه دلبستگيهام رو نديدي

در اين بازار داغ  نا اميدي

تو را باور كنم با چه اميدي!؟ 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/03/08 ساعت 2:44 بعد از ظهر |
آزادي

هواي آزادي ميخواد روح و تنم

قيمت آزادي چيه؟

به قيمت جونم باشه ، من ميخرم

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/03/01 ساعت 5:16 بعد از ظهر |
چرا؟؟؟؟؟؟؟

چرا با اينكه ميدونم خطا كرده

هنوز دلگرم اميدم كه برگرده..........

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/02/19 ساعت 4:44 بعد از ظهر |
آواز باران

آواز باران تو را به فردا فرا مي خواند

او خوب مي داند تو نيز به فردا مي نگري

آواز باران در گوشت زمزمه مي كند كه آرام و بي صدا