تبليغاتX
براي هميشه

به نام تنها نوازنده گيتار عشق

کشمکش...
 

احساسی غریب و دوگانه، گاهی همراه رضایت، گاهی تا هم آغوشی نفرت !!!

کشمکشی است میان ذهن آشفته و دل .

کاش زمانی که تبعید به هستی می شدم در صندوقچه وجودم دلی نمی گذاشتم.

کاش می شد در قرنطینه ذهن، افکار و خاطرات را به دلخواه حبس کرد،

ای کاش زندانبانش من بودم.

کاش پوچی آینده بر امید امروز پیروز نمی شد.

کاش لااقل در تنهایی می شد بغض را آزاد کرد.

ای کاش می شد دیوارهای تنهایی را خراب کرد بی آنکه بر سر دیگری می ریخت.!!

کاش بی ترس می شد مرگ را در آغوش گرفت و فشرد.

 

کشمکش...

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 88/06/11 ساعت 11:47 قبل از ظهر |
فرياد در اوج سكوت

 

دلم گرفته!

 

به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم

 

شيشه قلبم آنقدر نازك شده

 

كه با كو چكترين تلنگری ميشكند

 

دلم مي خواهد فر ياد بزنم

 

ولي واژه ای نمی يابم

 

كه عمق دردم را در فرياد منعكس كند

 

فريادی در اوج سكوت

 

كه هميشه برای خودم سر داده ام

 

دلم به درد می آيد

 

وقتی سر نوشت را به نظاره مينشينم

 

كاش می شد پرواز كنم

 

پروازی بی انتها تا رسيدن به ابدييت...

فرياد در اوج سكوت

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 88/03/03 ساعت 10:51 بعد از ظهر |
ارزش

 

حرفهايی هست برای نگفتن

 

و ارزش هر کس به اندازه ی حرفهايی است

 

 که برای نگفتن دارد

 

 و کتاب هايی نيز هست برای ننوشتن

 

 و من اکنون رسيده ام به آغاز چنين کتابی!

 

 ارزش

 

 و درون قلب هر كس چه كسی داند چيست !!!

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 87/12/15 ساعت 1:39 بعد از ظهر |
انتخاب

 

نامم را پدرم انتخاب کرد،

 

نام خانوادگی ام را يکی از اجدادم!

 

 ديگر بس است!

.

.

.

 

راهم را خودم انتخاب خواهم کرد....

 

انتخاب

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 87/09/13 ساعت 8:41 بعد از ظهر |
آيا بارانی خواهد باريد؟

 

يک روز بارانی

دل بی قرار ارزوهاست

ارزوها  اما دورند انگار

گاه حتی برای ديدن انها

ناز ابرها را بايد کشيد

ای ابرها من اشنايم

اشنای ديرين،چشم انتظار سالها

کاش می شد باران می باريد

ابرها را می شست

ارزوها را می شد ديد

من به شوق ديدار ارزوهايم

هميشه چشم به سوی آسمان دوخته ام

 

آيا بارانی خواهد باريد؟

 

آيا بارانی خواهد باريد؟

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 87/06/13 ساعت 7:10 بعد از ظهر |
چرا نمی رسم؟

 

پروردگارا!

 

کدامين پل، در کجاي جهان شکسته است

 

که هيچکس به خانه اش نمي رسد؟

 

 

چرا نمی رسم؟

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 87/03/05 ساعت 1:1 بعد از ظهر |
به پوچی رسیده ام

 

آه ای زندگی

 

منم که هنوز با همه پوچی

 

ز تو لبریزم

 

 

به پوچی رسیده ام  

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 86/12/27 ساعت 8:9 بعد از ظهر |
حاصل عمرم

 

هزاران سال باحيرت نشستم

 

به خود پيوستم و از خود گسستم

 

دريغا حاصل عمرم سه چيز بود:

 

تراشيدم، پرستيدم..........شکستم

 

حاصل عمرم

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 86/11/14 ساعت 9:34 بعد از ظهر |
آخر خط

 

به شانه ام می زنی که غم هايم را بتکانی ؟

 

به چه دل خوش کردی ؟

 

به تکاندن برف از شانه ی آدم برفی؟؟!!

 

آخر خط

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 86/09/05 ساعت 5:33 بعد از ظهر |
سكوت احمقانه

 

دلم می خواد فرياد بزنم و بگم!

 

 

بگم  تموم اون چيزايی كه بايد می گفتم و نگفتم! 

 

 

بگم تموم اون نا گفته ها رو ...

 

 

و هر بار فريادمو تو گلو خفه می كنم آره !

 

 

احمقانه سكوت می كنم باز هم سكوت ...

 

 

 

 

اما اين بار

 

 

سکوت احمقانه

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 86/07/09 ساعت 12:18 بعد از ظهر |
آرامش

 

خدايا چقدر خسته ام، دستم را بگير، چون مادری كه در حال لطف كردن

 

به كودكش است نازم كن، سرم را به روی پايت بگذار تا صدای نوازشت

 

آرام بخش خاطرم باشد. ببوس مرا كه ذره ای ازگرمای وجود تو،  

 

گرمی بخش جان خسته ام باشد. تهی كن افكارم را و صبوری ده وجودم  

 

را تا تلاطم امواج درونم را آرام سازد، شايد به ياد آورم كه می توانم

 

از اعماق جانم به سرافرازترين كوه های وجودی يك انسان بالا روم.

 

آرامش

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 86/05/04 ساعت 11:56 بعد از ظهر |
آرزو

 

خداوندا! دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال. يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا

 

گردان يا دلم را از آرزوهای دست نيافتنی خالی کن

 آرزو

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 86/03/09 ساعت 5:57 بعد از ظهر |
غم و شادي زندگي

كاش می شد در زندگی روزی را در كناری ايستاد و به گذر لحظات نگاه كرد بی آنكه

تو را به جلو هل دهد و تو تماشاچی گذر زمان و حوادث از بيرون باشی.

انگار داری فيلمی واقعی ، واقعی ترين فيلم زندگيت  را مي بينی. فيلمی گاه گاهی چنان

زيبا و دوست داشتنی به پيش می رود كه آرزو می كنی ای كاش قهرمان تمامی نقش

هايش تو بودی....وبعد درست در صحنهی ديگر دل شكسته و نيازمند و بازنده و باز

آرزو می كنی كه ای كاش دوباره كه پلكي بر هم گذاشتی و چشمانت را گشودی 

دوباره صحنه اول را ببينی اما بازی زندگی هم چنان الوان به پيش می رود. نمی دانم 

شايد توازن غم و شادی زندگی برقرار است اما ما تلخی را بيشتر لمس می كنيم. طمع

و گذر شادی را كمتر از تلخی و سكون سختی لمس مي كنيم.

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 86/01/19 ساعت 11:20 قبل از ظهر |
بهارانه

 

 يکسال ديگه هم گذشت، يکسال ديگه هم با همه خوشی‌ها و ناراحتی‌هاش، با همه

 

خوبی‌ها و بدی‌هاش، با همه سختی‌ها و راحتی‌هاش گذشت. يکسال ديگه به چشم به 

 

هم زدنی گذشت. . سالی که انگار عقربه‌ها با سرعت بيشتری حرکت کردند و حالا هم

 

چيزی نمونده تا پرونده سال 85 رو ببندند.

 

ساعت هم انگار خسته شده بود.365 روز، هر روز  و هر دقيقه و هر ثانيه تيك وتاك

 

 كرده بود.از همه ی ماها خسته تر بود ولی از همه ي ماها مردتر! چون هنوز يادش

 

نرفته بود كه بايد

 

تيك و تاك كند تا بهار خانوم زياد منتظر نمونه.

 

همه ی با شادی مي گفتند: 1 ساعت مونده، 30 دقيقه مونده همش....

 

ساعت خيلی خوشحال بود. چون از اين بار سنگين 1 ساله خلاص می شد.

 

همه با هياهو و عجله می دويدند، با نشاطی خاص همديگر را صدا می كردند…

 

اما ساعت با سرعت سابق بدون تعجيل عقربه هاشو به جلو هل می داد.

 

ساعت هم چنان تيك و تاك مي كرد...

 

5،4،3،2،1

 

پس از يك سال انتظار

 

بهار خانوم خوش اومدين. 

 

 سال نو همه مبارك

 

"وساعت همچنان تيك و تاك می كند"

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 86/01/01 ساعت 10:18 قبل از ظهر |
تنها مرحم

هر کسی می تواند از پشت چشمانم از اشکهای هميشه جاری ام از

 سکوت هميشه همراهم تمام حرفهای دلم را بفهمد حرفهايی که جای خود

را به زخمی کهنه داده اند زخمی که ديگر صبر نيز دوای درمان آن 

نيست زخمی که ديگر روحم و جسمم به آن عادت کرده اند زخمی که  

هرچند وقت يکبار دهان باز می کند ديگر اين زخم قسمتی از زندگی ام  

شده ولی مرحم اين زخم را می دانم......

 

براي هميشه 

آري مرحم آن

 

رفتن است

 

و يك روز خواهم رفت

 

 برای هميشه

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/11/25 ساعت 2:5 بعد از ظهر |
جاي پا

تصوری داشتم...

 

خيال كردم كه در كنار ساحل با خدا قدم می زنم

 

در آسمان تصويری از زندگي خود را ديدم

 

در هر قسمت 2 جای پا ديدم

 

يكی متعلق به من و ديگری به خدا

 

وقتی آخرين تصوير زندگيم را ديدم

 

به جای پا روی شن نگاه كردم

 

ديدم كه چندين زمان در زندگيم

 

فقط يك جای پا بيشتر نيست

 

دريافتم كه اين در سخترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده

 

برای رفع ابهامم از خدا سوال كردم

 

خدايا فرمودی كه اگر به تو ايمان بياورم

 

هيچ زمانی مرا تنها نخواهی گذاشت

 

ديدم كه در سخترين لحظات زندگيم فقط يك جای پا بيشتر نيست

 

چرا در زمانی كه بيشترين نياز به تو داشتم تنهايم گذاشتی؟

 

خدا فرمود: فرزند عزيزم

 

تو را دوست دارم و تنهايت نمی گذارم

 

در مواقع سخت اگر يك جای پا مي بينی

 

در آن لحظات تو را بدوش كشيدم.......

 

جاي پا

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/11/02 ساعت 12:59 بعد از ظهر |
سكوت

گاه صدای خرد شدن خود را در زير آوارهای زمان می شنوم در زير 

اين آوار ها جان خواهم سپرد اما لبهايم را برای گفتن آهی باز نخواهم 

کرد سکوت، بلند ترين فرياد من است

 

سكوت

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/10/02 ساعت 11:16 قبل از ظهر |
خسته ام

خسته ام از اين دنيای به ظاهر زيبا از اين مردمی که به ظاهر با وفا اند

خسته ام از نااميدی از اين بيماری نا علاج خسته ام از اين همه دروغ و

نيرنگ خسته ام پروردگارا از اين دنيا خسته ام از آدم هايش از دروغ

هايش از نيرنگ هايش خسته ام.........

 

خسته ام

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/09/02 ساعت 10:38 قبل از ظهر |
سهم من

اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوی غريبی است، غمی نيست.

 

همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست

 

سهم من

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/08/04 ساعت 11:33 بعد از ظهر |
ساعت عمرم

 

دستت رو بزار روی قلبت، اين ساعته عمرته كه داره تيك تيك می كنه،

 

جالبه، همونی كه بهت زندگی ميده برات شمارش معكوس رو شروع

 

كرده..........

ساعت عمرم 

خاطره ی شاديهای ديروز تلخ ترين غمی است که امروز دارم! 

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/07/07 ساعت 0:40 قبل از ظهر |
تظاهر

خدايا چه سخت است بي بهانه گريه کردن به ظاهر خنديدن وبه دروغ

 

فرياد زدن که زندگي شيرين است

 

سكوت

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/06/08 ساعت 9:9 بعد از ظهر |
فريادرس

 

خدايا يك دل دارم وهزاران حديث گله ها

 

به فريادم برس.......

 

فريادرس

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/05/12 ساعت 11:44 قبل از ظهر |
بازم دلم تنگ شده

 امروز بازم غريب شدم

 

بازم دلم تنگ شده

 

نمی دونم چی می خواد

 

مثل بچه ها شده

 

می دونم می خواد نازش کنم

 

می دونم ميخواد زل بزنم تو چشاش

 

ميدونه که می دونم چشه

 

چارش يه شاخه گل رزه

 

اما خودش ميدونه کار من نيست

 

چيدن گل

 

اما چشام...

 

ميخوان گريه کنن

 

بحال دلم

 

آخه چشام دلشون ميسوزه واسه دلم

 

چون اونا می بينن دلتنگی هامو

 

 

 

وقتی دلم ابری ميشه

 

فقط بارون چشمام مي تونه مرحمم باشه

 

 بازم دلم تنگ شده

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/04/29 ساعت 6:16 بعد از ظهر |
ازان من نيست

 

ازرنجي خسته ام كه ازان من نيست

 

بر خاكي نشسته ام كه ازان من نيست

 

با نامي زيستم كه ازان من نيست

 

از دردي گريستم كه ازان من نيست

 

ازلذتي جان گرفتم ام كه ازان من نيست

 

به مرگي جان سپردم كه ازان من نيست

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/04/18 ساعت 10:34 قبل از ظهر |
كاش ميشد.........

 

مانده ام ميان زمين اسمان

 

خوب، بد، زشت، زيبا

 

چه بايد کرد ميان اين همه ...

 

بودن يا نبودن، خواستن يا نخواستن

 

بازهم آن  رنج  قديم

 

باز هم آن همراز ديرين

 

چگونه خواهم ارزويی را

 

که مرا با او فاصله بسيار است

 

کاش ميشد بي خيالی طی کرد

 

کاش ميشد صبح جور ديگر از خواب برخاست

 

کاش ميشد ارزوها را ارزو کرد

 

کاش  ميشد زندگی را ورق زد

 

خيالاتم چنان ترد نازک شده اند

 

که گويی با نسيمی از بين خواهند رفت

 

کاش انقدر سبکبال بودم که..

 

من هم با انها سوار نسيم ميشدم

 

گاه چنان مثل کودکان فکر ميکنم

 

چنان ساده دل قدم ميزنم ميان خيالاتم که...

 

... انگار ........

 

اما انگار کسی صدايم ميکند

 

انگار از خواب بيدار ميشوم، اما انگار ........

 

فرق بسيار است ميان من و من کودکی ام

 

ارزوهايم را می گردم ميان سوی نگاهی

 

سوی نگاهی مهربان

 

سوی نگاهی همزبان

 

كاش ميشد

 

به من كمك كن اي عشق

 

اين گره رو باز كنم

 

به قيمت سقوطم

 

راهمو پيدا كنم

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/03/28 ساعت 6:7 بعد از ظهر |
از كجا شروع كنم؟
 گاهی اوقات اون قدر حرف واسه گفتن داری که نميدونی از کجا بايد شروع کنی و

کدوم حرفت رو بذاری واسه آخرين لحظه شايد هم کسی نباشه که بتونی حرف دلت

رو بهش بگی و ترجيح بدی يه قلم برداری و همه ی اشک و لبخندت رو روی کاغذ

بياری اما شايد مثل من موقع نوشتنش مجبور بشی فقط چند نقطه چين.......

 

از كجا شروع كنم؟

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/03/18 ساعت 11:32 قبل از ظهر |
انتهاي نا اميدي.......

تو دنيايي كه آوار مصيبت

 

با دستاي تو ريخته بر سر من

 

چرا ميخواي بدونم با يه حسه

 

حقيقي هستي يارو ياور من

 

تو كه بيگانه هستي با سپيدي

 

تو كه دلبستگيهام رو نديدي

 

در اين بازار داغ  نا اميدي

 

تو را باور كنم با چه اميدي!؟ 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/03/08 ساعت 2:44 بعد از ظهر |
آزادي

هواي آزادي ميخواد روح و تنم

 

قيمت آزادي چيه؟

 

به قيمت جونم باشه ، من ميخرم

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/03/01 ساعت 5:16 بعد از ظهر |
چرا؟؟؟؟؟؟؟

چرا با اينكه ميدونم خطا كرده

هنوز دلگرم اميدم كه برگرده..........

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/02/19 ساعت 4:44 بعد از ظهر |
آواز باران

آواز باران تو را به فردا فرا مي خواند

 

او خوب مي داند تو نيز به فردا مي نگری

 

آواز باران در گوشت زمزمه مي كند كه آرام و بی صدا

 

از شب بگذری و به فردا برسی

 

او خوب می داند تو سكوت شب را نخواهی شكست

 

تو به فردا مي نگری.

 

آواز باران تو را مي خواند كه به رقص شعله های آتش بنگری و با او هم نوا شوی

 

او شعله نهان تو را بهتر از تو مي داند

 

آواز باران تو را به بازي نور، فراسوي ابرها مي خواند

 

او زلال نگاهت را خوب مي داند

 

آواز باران تو را به تپه هاي سر سبز و علفزار و ديدن ذره ذره رشد

 

چمن زار مي خواند

 

او بلوغ تو را مي فهمد

 

آواز باران تو را به فردا و فرداهای بعد مي خواند،

 

او مي داند كه تو جز به فردا نمی نگری

 

پس با او بخوان، بخوان آواز باران را، آواز زندگی را

 

آوايی كه در من و تو هرگز خاموش نخواهد شد

 

بخوان آواز بودن، آواز زندگی، راز جاودانگی را

 

آواز باران را…………..

 

آواز باران

|+| نوشته شده توسط مهتاب در 85/02/11 ساعت 6:3 بعد از ظهر |