![]() |
![]() |
|
| به نام تنها نوازنده گيتار عشق |
|
گفتم: خدايا سوالی دارم گفت: بپرس گفتم: چرا هر موقع من شادم، همه با من ميخندن، ولی وقتی غمگينم كسی با من نميگريد ؟ گفت: خنده را برای جمع آوری دوست و غم را برای انتخاب بهترين دوست آفريدم
|
|
+ نوشته شده در
90/10/12ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
خدایا نجات یعنی چی؟ . . .
نجاتم بده.... |
|
+ نوشته شده در
90/04/18ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
راهتو برو مسافر برگشتنت عذابه.... |
|
+ نوشته شده در
89/02/16ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
احساسی غریب و دوگانه، گاهی همراه رضایت، گاهی تا هم آغوشی نفرت !!! کشمکشی است میان ذهن آشفته و دل . کاش زمانی که تبعید به هستی می شدم در صندوقچه وجودم دلی نمی گذاشتم. کاش می شد در قرنطینه ذهن، افکار و خاطرات را به دلخواه حبس کرد، ای کاش زندانبانش من بودم. کاش پوچی آینده بر امید امروز پیروز نمی شد. کاش لااقل در تنهایی می شد بغض را آزاد کرد. ای کاش می شد دیوارهای تنهایی را خراب کرد بی آنکه بر سر دیگری می ریخت.!! کاش بی ترس می شد مرگ را در آغوش گرفت و فشرد.
|
|
+ نوشته شده در
88/06/11ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط مهتاب |
|
|
دلم گرفته!
به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم
شيشه قلبم آنقدر نازك شده
كه با كو چكترين تلنگری ميشكند
دلم مي خواهد فر ياد بزنم
ولي واژه ای نمی يابم
كه عمق دردم را در فرياد منعكس كند
فريادی در اوج سكوت
كه هميشه برای خودم سر داده ام
دلم به درد می آيد
وقتی سر نوشت را به نظاره مينشينم
كاش می شد پرواز كنم
پروازی بی انتها تا رسيدن به ابدييت...
|
|
+ نوشته شده در
88/03/03ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
حرفهايی هست برای نگفتن
و ارزش هر کس به اندازه ی حرفهايی است
که برای نگفتن دارد
و کتاب هايی نيز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسيده ام به آغاز چنين کتابی!
و درون قلب هر كس چه كسی داند چيست !!!
|
|
+ نوشته شده در
87/12/15ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
نامم را پدرم انتخاب کرد،
نام خانوادگی ام را يکی از اجدادم!
ديگر بس است! . . .
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد....
|
|
+ نوشته شده در
87/09/13ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
يک روز بارانی
دل بی قرار ارزوهاست ارزوها اما دورند انگار گاه حتی برای ديدن انها ناز ابرها را بايد کشيد ای ابرها من اشنايم اشنای ديرين،چشم انتظار سالها کاش می شد باران می باريد ابرها را می شست ارزوها را می شد ديد من به شوق ديدار ارزوهايم هميشه چشم به سوی آسمان دوخته ام آيا بارانی خواهد باريد؟![]() |
|
+ نوشته شده در
87/06/13ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
پروردگارا!
کدامين پل، در کجاي جهان شکسته است
که هيچکس به خانه اش نمي رسد؟
|
|
+ نوشته شده در
87/03/05ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
آه ای زندگی
منم که هنوز با همه پوچی
ز تو لبریزم
|
|
+ نوشته شده در
86/12/27ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
هزاران سال باحيرت نشستم
به خود پيوستم و از خود گسستم
دريغا حاصل عمرم سه چيز بود:
تراشيدم، پرستيدم..........شکستم
|
|
+ نوشته شده در
86/11/14ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
به شانه ام می زنی که غم هايم را بتکانی ؟ به چه دل خوش کردی ؟ به تکاندن برف از شانه ی آدم برفی؟؟!!
|
|
+ نوشته شده در
86/09/05ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
دلم می خواد فرياد بزنم و بگم!
بگم تموم اون چيزايی كه بايد می گفتم و نگفتم!
بگم تموم اون نا گفته ها رو ...
و هر بار فريادمو تو گلو خفه می كنم آره !
احمقانه سكوت می كنم باز هم سكوت ... اما اين بار |
|
+ نوشته شده در
86/07/09ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
خدايا چقدر خسته ام، دستم را بگير، چون مادری كه در حال لطف كردن
به كودكش است نازم كن، سرم را به روی پايت بگذار تا صدای نوازشت
آرام بخش خاطرم باشد. ببوس مرا كه ذره ای ازگرمای وجود تو،
گرمی بخش جان خسته ام باشد. تهی كن افكارم را و صبوری ده وجودم
را تا تلاطم امواج درونم را آرام سازد، شايد به ياد آورم كه می توانم
|
|
+ نوشته شده در
86/05/04ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
خداوندا! دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال. يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهای دست نيافتنی خالی کن
![]() |
|
+ نوشته شده در
86/03/09ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
كاش می شد در زندگی روزی را در كناری ايستاد و به گذر لحظات نگاه كرد بی آنكه تو را به جلو هل دهد و تو تماشاچی گذر زمان و حوادث از بيرون باشی. انگار داری فيلمی واقعی ، واقعی ترين فيلم زندگيت را مي بينی. فيلمی گاه گاهی چنان زيبا و دوست داشتنی به پيش می رود كه آرزو می كنی ای كاش قهرمان تمامی نقش هايش تو بودی....وبعد درست در صحنهی ديگر دل شكسته و نيازمند و بازنده و باز آرزو می كنی كه ای كاش دوباره كه پلكي بر هم گذاشتی و چشمانت را گشودی دوباره صحنه اول را ببينی اما بازی زندگی هم چنان الوان به پيش می رود. نمی دانم شايد توازن غم و شادی زندگی برقرار است اما ما تلخی را بيشتر لمس می كنيم. طمع و گذر
|
|
+ نوشته شده در
86/01/19ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط مهتاب |
|
|
يکسال ديگه هم گذشت، يکسال ديگه هم با همه خوشیها و ناراحتیهاش، با همه خوبیها و بدیهاش، با همه سختیها و راحتیهاش گذشت. يکسال ديگه به چشم به هم زدنی گذشت. . سالی که انگار عقربهها با سرعت بيشتری حرکت کردند و حالا هم چيزی نمونده تا پرونده سال 85 رو ببندند. ساعت هم انگار خسته شده بود.365 روز، هر روز و هر دقيقه و هر ثانيه تيك وتاك كرده بود.از همه ی ماها خسته تر بود ولی از همه ي ماها مردتر! چون هنوز يادش نرفته بود كه بايد تيك و تاك كند تا بهار خانوم زياد منتظر نمونه. همه ی با شادی مي گفتند: 1 ساعت مونده، 30 دقيقه مونده همش.... ساعت خيلی خوشحال بود. چون از اين بار سنگين 1 ساله خلاص می شد. همه با هياهو و عجله می دويدند، با نشاطی خاص همديگر را صدا می كردند… اما ساعت با سرعت سابق بدون تعجيل عقربه هاشو به جلو هل می داد. ساعت هم چنان تيك و تاك مي كرد... 5،4،3،2،1 پس از يك سال انتظار
بهار خانوم خوش اومدين.
"وساعت همچنان تيك و تاك می كند"
|
|
+ نوشته شده در
86/01/01ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط مهتاب |
|
|
هر کسی می تواند از پشت چشمانم از اشکهای هميشه جاری ام از سکوت هميشه همراهم تمام حرفهای دلم را بفهمد حرفهايی که جای خود را به زخمی کهنه داده اند زخمی که ديگر صبر نيز دوای درمان آن نيست زخمی که ديگر روحم و جسمم به آن عادت کرده اند زخمی که هرچند وقت يکبار دهان باز می کند ديگر اين زخم قسمتی از زندگی ام شده ولی مرحم اين زخم را می دانم......
|
|
+ نوشته شده در
85/11/25ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
تصوری داشتم...
خيال كردم كه در كنار ساحل با خدا قدم می زنم در آسمان تصويری از زندگي خود را ديدم در هر قسمت 2 جای پا ديدم يكی متعلق به من و ديگری به خدا
وقتی آخرين تصوير زندگيم را ديدم به جای پا روی شن نگاه كردم ديدم كه چندين زمان در زندگيم فقط يك جای پا بيشتر نيست دريافتم كه اين در سخترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده برای رفع ابهامم از خدا سوال كردم خدايا فرمودی كه اگر به تو ايمان بياورم هيچ زمانی مرا تنها نخواهی گذاشت ديدم كه در سخترين لحظات زندگيم فقط يك جای پا بيشتر نيست چرا در زمانی كه بيشترين نياز به تو داشتم تنهايم گذاشتی؟ خدا فرمود: فرزند عزيزم تو را دوست دارم و تنهايت نمی گذارم در مواقع سخت اگر يك جای پا مي بينی در آن لحظات تو را بدوش كشيدم.......
|
|
+ نوشته شده در
85/11/02ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
گاه صدای خرد شدن خود را در زير آوارهای زمان می شنوم در زير اين آوار ها جان خواهم سپرد اما لبهايم را برای گفتن آهی باز نخواهم کرد سکوت، بلند ترين فرياد من است
|
|
+ نوشته شده در
85/10/02ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط مهتاب |
|
|
خسته ام از اين دنيای به ظاهر زيبا از اين مردمی که به ظاهر با وفا اند خسته ام از نااميدی از اين بيماری نا علاج خسته ام از اين همه دروغ و نيرنگ خسته ام پروردگارا از اين دنيا خسته ام از آدم هايش از دروغ هايش از نيرنگ هايش خسته ام.........
|
|
+ نوشته شده در
85/09/02ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط مهتاب |
|
|
اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوی غريبی است، غمی نيست.
همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست
|
|
+ نوشته شده در
85/08/04ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
دستت رو بزار روی قلبت، اين ساعته عمرته كه داره تيك تيك می كنه،
جالبه، همونی كه بهت زندگی ميده برات شمارش معكوس رو شروع
كرده..........
|
|
+ نوشته شده در
85/07/07ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط مهتاب |
|
|
خدايا چه سخت است بي بهانه گريه کردن به ظاهر خنديدن وبه دروغ
فرياد زدن که زندگي شيرين است
|
|
+ نوشته شده در
85/06/08ساعت 9:9 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
خدايا يك دل دارم وهزاران حديث گله ها
به فريادم برس.......
|
|
+ نوشته شده در
85/05/12ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط مهتاب |
|
|
امروز بازم غريب شدم
بازم دلم تنگ شده
نمی دونم چی می خواد
مثل بچه ها شده
می دونم می خواد نازش کنم
می دونم ميخواد زل بزنم تو چشاش
ميدونه که می دونم چشه
چارش يه شاخه گل رزه
اما خودش ميدونه کار من نيست
چيدن گل
اما چشام...
ميخوان گريه کنن
بحال دلم
آخه چشام دلشون ميسوزه واسه دلم
چون اونا می بينن دلتنگی هامو
وقتی دلم ابری ميشه
فقط بارون چشمام مي تونه مرحمم باشه
|
|
+ نوشته شده در
85/04/29ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
ازرنجي خسته ام كه ازان من نيست بر خاكي نشسته ام كه ازان من نيست با نامي زيستم كه ازان من نيست از دردي گريستم كه ازان من نيست ازلذتي جان گرفتم ام كه ازان من نيست به مرگي جان سپردم كه ازان من نيست
|
|
+ نوشته شده در
85/04/18ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط مهتاب |
|
|
مانده ام ميان زمين اسمان
خوب، بد، زشت، زيبا
چه بايد کرد ميان اين همه ...
بودن يا نبودن، خواستن يا نخواستن
بازهم آن رنج قديم
باز هم آن همراز ديرين
چگونه خواهم ارزويی را
که مرا با او فاصله بسيار است
کاش ميشد بي خيالی طی کرد
کاش ميشد صبح جور ديگر از خواب برخاست
کاش ميشد ارزوها را ارزو کرد
کاش ميشد زندگی را ورق زد
خيالاتم چنان ترد نازک شده اند
که گويی با نسيمی از بين خواهند رفت
کاش انقدر سبکبال بودم که..
من هم با انها سوار نسيم ميشدم
گاه چنان مثل کودکان فکر ميکنم
چنان ساده دل قدم ميزنم ميان خيالاتم که...
... انگار ........
اما انگار کسی صدايم ميکند
انگار از خواب بيدار ميشوم، اما انگار ........
فرق بسيار است ميان من و من کودکی ام
ارزوهايم را می گردم ميان سوی نگاهی
سوی نگاهی مهربان
سوی نگاهی همزبان
به من كمك كن اي عشق
اين گره رو باز كنم به قيمت سقوطم
راهمو پيدا كنم |
|
+ نوشته شده در
85/03/28ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
گاهی اوقات اون قدر حرف واسه گفتن داری که نميدونی از کجا بايد شروع کنی و
کدوم حرفت رو بذاری واسه آخرين لحظه شايد هم کسی نباشه که بتونی حرف دلت رو بهش بگی و ترجيح بدی يه قلم برداری و همه ی اشک و لبخندت رو روی کاغذ بياری اما شايد مثل من موقع نوشتنش مجبور بشی فقط چند نقطه چين.......
|
|
+ نوشته شده در
85/03/18ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط مهتاب |
|
|
|
+ نوشته شده در
85/03/08ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|
صفحه دلتنگي مهتاب ايميل مهتاب قصر دلتنگي مهتاب عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره مهتاب |
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بربخورد...
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد... راهي نروم كه بيراه باشد... خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد كه روز و روزگار خوش است... همه چيز رو به راه است و خوب. تنها... تنها... دل ما دل نيست... تنها دل ما، دل نيست... |
|
RSS
|